Friday, January 29, 2010
بی تفاوتی
ردِ دستهات هنوز رو پوست صورتمه که پشتش هیچ احساسی نبود.. هیچ احساسی نبود.. یه دوستی می گفت که نفرت هم یه احساسیه مثل دوست داشتن! که باید دوطرفه باشه ولی من میگم همه ی احساسای دنیا باید دوطرفه باشن. مثل دوست داشتن مثل نفرت مثل بی تفاوتی. که من این روزها تمرینش می کنم. که من پیش از این تمرینش کردم. که من تو کل زندگیم تو تمام رابطه های داشته و نداشته ام تنها فعل بی تفاوتی رو تمرین کردم.. صرف کردم. اما همیشه برخلاف روزهای مدرسه با فعل مفرد مخاطب شروع کردم. می بینی؟! درسهای روزهای مدرسه هیچ وقت به کارمون نمیان! واقعیت چیز دیگه ایه..
بی تفاوتی
بی تفاوتم
بی تفاوتیم
تمرین می کنم: بی تفاوتم.. بی تفاوتی.. بی تفا..
posted by Tina at 2:07 AM
Friday, January 15, 2010
سازدهنی
دلم یه تو می خواد که وجود داشته باشه. با یه سازدهنی. لای دستهاش، روی لبهاش.. که همه ی خودش رو با پشت قوزکرده داره فوت می کنه توی سازدهنی ش! دلم یه تو می خواد که آروم باشه، آروم... با یه من! که از پشت سرت خیره بشه به قوز پشتت، به استایل موهات.. به برق ساز دهنی ت. که داری فوت می کنی، همه ی وجودت رو، لای دستهات، توی ساز دهنی ت. آروووم.. آروم..
برای من..
..
من..
..
...
posted by Tina at 2:36 AM
Wednesday, January 13, 2010
لیلی نام اسطوره ای زنانِ زمین ِمن است
در مراسم خاکسپاری استاد احمد عاشورپور
هوا سرده. تا چشم کار می کنه برفه و سپیدی. سرماش سوز هم داره. با هر بادی که می وزه سوزش می پیچه تو تن آدم و یه لرزش خفیف. کنار خیابون ایستاده ایم تا مینی بوسها برسن. به خاطر برف و وضعیت خاص جاده ها تعداد مینی بوس کمتر از چیزی ست که قرار بود باشه و جمعیت هم بیشتر از او چیزی که به خاطر وضعیت خاص هوا انتظار می رفت. اما جایی چیزی هست... شاید گرمایی که تو یه صدا ست یا شور و حرارتی که تو یه ترانه ست. آتش ترانه ای که با هر بار زنده شدن یخ یه خاطره ی قدیمی رو آب می کنه. ماشین ها می رسن و آدمهایی که لبخند می زنن و به هم احترام می گذارن بدون اینکه به همدیگه فشار وارد کنن یکی یکی سوار می شن.
" آخ تی حال می حالای / سیمای جانای / تی سر می بالای / سیمای جانای / بنازم آی دل / تی آمونا / نتانم آی دن / ده تی شونا" زنهای داخل مینی بوسن که همه با هم دم گرفتن. بی هیچ اشکی و صدای اونهاست که تا رسیدن به بی بی حوریه آدم رو وادار به فکر کردن راجع به مراسم خاکسپاری یک مرد می کنه. چیزی متفاوت با آنچه که تا حالا دیدیم و شاید بعدها ببینیم. تشییع کنندگانی که صرف ادای دین و احترام آمده اند نه بیداد کردن و بر سر کوبیدن. احترام به مردی که وجود و استعدادش رو سرمایه ی یک قوم کرد و بر هویت منحصر آن با صداش تاکید کرد. مردی که سالها از کوههای سبز و مه آلود گیلان گفت و بارش یکریز ابرهای سیاهش. از آفتابِ خیزان و دریای توفانیش. از سبزه ها و بنفشه ها و پامچال هاش. از تلارها و شالیزارهاش. از وجین باغهای چایی. از جمعه بازارش. از آمدنهایی که همراه بهار وعده داده می شد و انتظار... از بی وفایی های دخترانِ سیاه چوم گیل با زلفهای ابریشمی. از انگشتری ها و دستمالهای سرخ ِیادگاری.
"من بیجار کاری نوکونم ماری / اوهوی مار / من خانه کاری نوکونم ماری / اوهوی مار / عزیز بوکونای می کارا / دختر بوکونای می کارا / تره گوشوار فگیرم ایمسال بهارا " زمین، زمینی که دختران و زنانِ بجارکار ِترانه هاش همه ی هستی شون رو با شونه های خم کرده خالی کردن روی شالیزارهاش، حالا واسه اینکه این بزرگ مرد رو واسه همیشه تو دلِ خودش می خوابونه، با برف رو سفید شده و انگار که لباس عروسی به تن کرده و سفیدی ِوسیعش، سیاهی حقیر لباس آدم ها رو انکار میکنه. که ضرورتی نداره رنگ مشکی به بهانه ی جاودانگی ِ یک انسان.
"خروسخوان بو من و اون مست و مستانه / دور از چومان یگانه و بیگانه / تا کوه دامن بوشوییم شانه به شانه / زیر داران سبزه یه سر / چشمه یه ور / خوش بنیشتیم رو به خاور" هوا سرده. سوز هم داره. اما وایی از هیچ دم سردی یی نیست و دادی از دستی که به اکراه از بغل بیرون آورده بشه. آدمهای شناس و ناشناس بی شماری که حضورشون تاکید بر بزرگ بودن استاد داره. آدمهایی که نگاهشون همه تحسینه. شاید آنجا که می گن یک تافته ی جدا بافته! و دستهاشون که با سینه ی سپرکرده عکس های استاد رو محکم در آسمان نگه داشته و واژه هایی که تصویر نهایی استاد هستند:« صدا، صدا، تنها صداست که می ماند...» و سرخی آسمان نه به خاطر سیلی ِسردِ زمستان، که آسمان آتش به جان و از عاشقان است.
"اگه می یار ایسی راهانا بیا / اگه راهان نوبو باغانا بیا / اگر دینی کی دوشمن در کمینه / سفید ماهی بوبو روخانا بیا" و سیل جمعیتی که با خطر جاده های یخ زده خودشون رو رسونده ن تا بدن استاد رو به زمین این شهر بسپرن. انزلی که استاد در آنجا متولد شد، تحصیل کرد و برای اولین بار عاشق شد. شهری که عمری شبهای مهتابی ِساحلش میعادگاه دلدادگانِ ترانه هاش بود که به هم وعده می دادند. "یاد او مهتابی شبان / کی شومی دریا لبان / تی مو ماچی دیی / می شانه رو باد لیلی / سورخ دسمالا داری / ایسه می یادیگاری / وعده با من نایی / ایه تره یاد لیلی" امشب آسمان مهتابی ست اما بعید میدونم که دریا آرام بگیره.
یادمه به چشم های آبیش زل می زدم و پرسیدم: «چرا این همه واسه لیلی شعر خوندی؟ لیلی کی بود؟» صدای خنده ی تمام کسانی که با من دورش حلقه زده بودن تو گوشم پیچید و شاید دلخورم کرد! با چشم های آبیش واسه چند ثانیه زل زد تو چشمهام و گفت:« آخه دختر جون تو از نوه ی منم کوچیکتری، چی بهت بگم آخه؟! » به یاد تمام ترانه های سبزی که نثار لیلی و گیلانم کردی، حالا لیلی نام اسطوره ایِ زنانِ زمین من است. مردی از نژاد و زمین ِخودم، تو رو به ابدیت می سپرم. صدات جاوید...
"می جانی تو کاس کولی / تو هتو ئی دسته گولی / سِبا مانی سورخه جولی / کِلالی جانم کِلالی جانم کِلالی"
...................................................................................
پ ن: مطلب آرشیوی و مربوط به مراسم خاکسپاری استاد می باشد که پیش از این در مجله دانشجویی شالیز چاپ شده بود.
پ ن: پیشاپیش پوزش می طلبم به خاطر مطلب تکراری:)
پ ن: مرسی از عامر که به نمایندگی از هم نسلی هام خروس خوان استاد رو در مراسم اجرا کرد
posted by Tina at 8:11 PM
Thursday, December 31, 2009
شب سال نو
امشب شب ِکریسمسه و من ناخودآگاه یاد دخترکِ کبریت فروش می افتم که الآن سردشه و لنگه کفشش افتاده وسط خیابون...
posted by Tina at 11:36 PM
Saturday, December 26, 2009
پوست انداختن
من یه کودک هفت ساله دارم که خیلی بیشتر از اون چه که باید در درونم زنده مونده. نمی دونم چرا تا این حد پر و بال گرفته و هیچ تصمیمش رو نداره که از درونم بکنه و بره. این عکس العمل های آنی و شتابزده، این خنده ها و گریه های لحظه ای و بی مقدمه، این شادی های زودگذر و خوشی های سبکسرانه مال تینای 22ساله نیست. این دیالوگهای نانجیب فقط کودکانه های درونم رو نشون آدمها میده و وَر ِ هفت ساله ش رو. من ِهفت ساله همه ی اون چیزی نیست که تو این 22سال پرورش دادم. باید نشون بدم که پشت این خنده ی همیشگی م که به پهنای صورتمه گاهی هم بلدم که عمیق فکر کنم. به اندازه ی تمام کتابهایی که خوندم و جدالهای ذهنی ئی که داشتم. به اندازه ی تمام مونولوگهایی که شبها موقع خواب و روزها وقت راه رفتن داشتم، وقت کشیدن، خوردن، خوندن، نگاه کردن. من بلدم عمیق باشم به اندازه ی من ِ 22ساله م.
باید به اون دسته از دوستهایی که من رو به خاطر من ِهفت ساله دوست دارن بگم که دیگه وقت ِپوست انداختن شده، وقت ِبزرگ شدن. وقتِ کشتن این کودک درونم. ممکنه خیلی وقتها واسه شما دوست داشتنی باشه اما تو زندگی شخصی م دچار مشکلم کرده. بخواب فرزندم..
عکس از no-words
posted by Tina at 9:20 PM
Sunday, November 15, 2009
باید امشب بروم
رقابت با دخترها آزارم میده، اون قدی آزارم میده که همیشه ی زندگیم هر وقت احساس کردم که پای یه رقیب اومده وسط ترجیح دادم برم آروم یه کنار بایستم و فقط نگاه کنم. خیلی وقتها بخندم خیلی وقتها گریه کنم شایدم خیلی وقتها آروم تو خودم بشکنم..
به شدت به این آمدن ها و رفتن ها عادت کردم.. به شدت.. طوری که دیگه موقع رفتن(درست لحظه ی آخرش) این قدر همه چیز عادی و خونسرد اتفاق می یفته که انگار هرگز نبوده.. و این "این قدر عادی بودنها" این قدر عادیه که گاهی وقتا واسه خودم غیرعادی میشه..
این سنگ قبرها تعدادشون زیاد شده. خسته م..
..........................................................................
پ ن: یه قورباقه ی چاق سبز دهن گشاد تا وقتی که یه قورباقه ی چاق سبز دهن گشاده وجود داره، بعد از اون دیگه نیست.
پ ن: بازی با رنگها یه گام جدید تو زندگیمه، باشه که یه دهن کجی بشه به همه ی این روزهای اخیرم که افسرده و بی مصرف افتاده بودم رو تخت.
پ ن: درگلستانه ی ناظری تنها چیزیه که هم وقتی خوشحالم می تونم گوش بدم هم وقتی افسرده.
پ ن: اون جا که میگه: آری، آری، تا شقایق هست..
posted by Tina at 9:43 PM
Friday, October 02, 2009
این سالها
گفت: _ من و همسالانم جوانی نکرده پیر می شویم.
گفتم: _ آینده پاداش این مشقتها را خواهد داد.
گفت: _ سالهایی را که از دستمان رفته چه کسی به ما پس می دهد؟
نگاهی به من انداخت و گفت: _ من یک زندگی بیشتر ندارم.
……………………………………………………………………..
سیمون دوبووار، همه می میرند، نشر تنویر
posted by Tina at 8:13 PM
Thursday, October 01, 2009
هنوزم...
دی شب باز خوابت رو می بینم. البته دی شب که نه، دم دمای صبح بود. تو یه مسیر سبزی داشتیم می رفتیم که یهو دستت رو از بالای سرم آوردی و روی بازوم گذاشتی و بوسه ای که من از سر تعجب و محبت روی ساق دستت گذاشتم. جالب اینکه من هم راحت تو فاصله ی بین تن و دستت جا شدم و عجیب اینکه کفش های پاشنه داری هم پام بود و من هرگز نفهمیده بودم که تو قدت این همه از من بلندتره! یادم میاد که تارا هم اون موقع با ما بود و تو درست وسط ما داشتی راه میومدی و دیالوگهایی که به تارا می گفتی. که من اون لحظه هیچ به روی خودم نیاوردم اما بعد که از تارا پرسیدم گله کرده بودی که غذا درست می کنیم و تینا نمی خوره و باهاش حرف می زنیم و تینا هیچی نمیگه و تارا که جواب می ده اینا همه عقده های اون سه-چهار روزه. ولی من در طول راه همه ی حواسم به اون بازوئی ت بود که حالا روی شونه های منه. خوابم که سبک میشه هنوز ردِ دستهات رو روی شونه هام حس می کنم. انگار که واقعا داشتیم تو یه مسیر سبز با هم قدم می زدیم. یه جا بین خواب وبیداری با یه حسی بین بدن و بازوهات به این فکر کردم که اگه ازت محبت دیده بودم با دنیا عوضت نمی کردم. هر چند که به دنیا ندادمت، هنوزم...
.....................................................
پ ن: هر کسی یه رگ ِسادیسمی داره. بهترین چیزی که می تونه اون رو بجوشونه اینه که بدونی کسی رو در بند خودت داشته باشی.
پ ن: یه آدم احمق حقشه هرچی سرش بیاد.
پ ن: منم یه آدم احمق ساده م.
پ ن: پانوشت اول یه دیالوگ جون دار طباطبائی بود از فیلم بیترمون.
posted by Tina at 3:35 PM
Sunday, September 13, 2009
چرا؟!ا
این همه احساس پوچی که می کنم. اینکه به خاطر هر کار کرده و ناکرده ای دائم احساس گناه می کنم. این که این همه هی از دست آدمها دلم می گیره. اینکه مدام با خودم تکرار می کنم آدمها عذابم میدن. اینکه دائم احساس بدبختی می کنم با وجود لیوان چایی و بسته کیت کتی که همیشه بهم یادآوری کرده دلخوشی تو همین لذتهای کوچیکه. اینکه پدری هنوز هست و من که میتونم وقتی که خوابه انگشتهام رو لای موهاش فروببرم و ببوسمش بی اینکه گله کنه که هنوز خوابش نبرده از خواب بیدارش کردم. اینکه روی تنم هیج جای زخمی نیست یا هیچ جای چوبی. اینکه دائم به خاطر نبود این جای زخم ها عذاب وجدان دارم. اینکه می دونم دو فردای دیگه نمی تونم ادعا کنم که منم سهمی داشتم اینکه دوست دارم منم قدمی ور دارم و نقشی داشته باشم اما هیچی. اینکه احساس می کنم از من با هویت خاص خودم چیزی باقی نمونده و اینکه احساس کنم انرژیی که به گزارش مهندس فاروقی موقع نگاه کردن و حرف زدن با دیگران بهشون منتقل می کردم دیگه تو وجودم نیست. اینکه احساس می کنم از اون موجودیت پر تحرک حالا یه موجود خنثی باقی مونده که خیلی وقتا سکوت میکنه و از کسی که نباید می شنوه که کم حرفه. این که احساس تن پروری دارم شدید و اینکه بی هیچ انگیزه انگار فقط منتظر یک اتفاقم. این که هیچ نوشتنم نمیاد و اینکه این همه بی روح و بی تفاوت و ماست شدم. می خوام بدونم همه ی این ها به خاطر دوره های روانی شومیه که گاه و بی گاه به سراغ آدم میاد و بعد خودش ول میکنه یا وضع خرابِ مملکته که این شکلیم کرده؟ اینکه وقایع شوم پی در پی سال 88 تو مبحث خونوادگی و سیستم مملکتی این جوری بدبینم کرده یا کلن بی انگیزگیم اود کرده و از زندگی ساقطم کرده؟ اینکه کلا شخصیتم این جوری منفعل شده یا همون دوره های روانی کذائی باعث شده که چنین توهمی داشته باشم؟ کلنا حسم میگه که از تینا و سیستم و اصطلاحات خاصش تو تعریف کردن وقایع و رویدادها چیزی باقی نمونده جز یه سری سوالا و چراهای بی خود و پی در پی. یادم باشه این چرا گفتن های بچگانه رم ترک کنم. همین چراهایی که متین و نوید همیشه با لحن مضحکی اداشو در میارن..الآن باز تینا می پرسه: چرااا؟!!!

posted by Tina at 1:10 AM
Monday, August 10, 2009
این روزهای ابری
این روزا شاید مفیدترین کار دنیا ورق زدن دفتر شعرهای اون دورانِ مامان و باباهامون باشه! دفترهایی که حالا دیگه گذر سالها رنگ ورق هاشون رو زرد کرده.. کتابهایی که برگهاشون تو نم و رطوبت این سالها دیگه پوسیده شدن و کاغذهاش با هر حرکتی لای انگشتهات پودر می شن. اما شعر های این دفتر و کتابها با تمام زردی و پوسیدگی کاغذهاشون عمیق تر از هر وقت دیگه ای دارن نفس می کشن. کافیه که اونها رو از زیر تخت هامون بکشیم بیرون تا دوباره صدای داروگ های نیما و قاصدکهای اخوان و شبانه های شاملو رو بلندتر از چهل سال پیش بشنویم.
همه ی نوشته های این پست و این عکسها تقدیم میشه به زن روزهای ابری...
اون جا که یه دوست مشترکی گفت لجبازی ها و رفتارهای منفی من و تو مثل همه، واسه اولین بار اسمت رو شنیدم. بعد از اون این ور و اون ور که چشمم به اسمت می خورد یا نشانی از تو میدیدم حواسم بهت بود. می دونستم که یه ماگ نسکافه هم داری که تو بعضی از پستهات به شدت درگیری باهاش. احساس می کردم زیاد ازت خوشم نیاد! خیلی وقتها هم جدا بهت حسادت کردم نه به خاطر اینکه خوب می نوشتی و نه به خاطر اینکه خیلی وقتها تو نوشته هات خیلی چیزها رو می دیدی که من نمی دیدم یا که می دیدم و هرگز نمی تونستم لای نوشته هام به سبک و نگارش تو بتاپونمشون، نه! حسادت من از یه جنس دخترانه بود که ممکنه با اون نثر همیشگیت بگی که به تخمتم نیست.. ولی من تو یه برهه ی زمانی خاص، یه جورایی خوشم نمیومد ازت! شدید! اما این آخریا دیگه احساسم بهت فرق کرده بود. اصولا نظر خاصی راجع به شخص خودت نداشتم ولی نوشته هات رو نه همیشه ولی یکی در میون و هر وقت که گذرم می خورد دنبال می کردم. علاقه یا بی تفاوتی ت نسبت به آدمهای واقعی و خیالی واسم جالب بود و خیلی وقتا حس خشن نوشته هات رو دوست داشتم. نمی دونم هدفم از این همه صغری کبری کردن و وصف حال قدیم و جدیدم چیه و نمی دونم بعد اینکه آزاد شدی اصن گذرت به این نوشته ها بخوره یا نه یا اگه بخوره اصلا رفلکسی نشون بدی یا نه ولی من اینا رو نوشتم که بدونی امروز از شنیدن خبر دستگیری ت حسابی جاخوردم و اون لحظه خیلی نگران شدم که یه وقت اون جا بلایی به سرت نیارن و حتی اگه اتفاق فیزیکی خاصیم واسه ت نیفته اون فشار عصبی و روانی از هر بلای نازل نشده ای واسه ت ناشریف تره! من حتی به مامانتم فکر کردم که تو یه پستی به بهانه ی خاله زنکی های زنعموت مخاطبت شده بود و حتی بابات که از رو نوشته هات احساس کرده بودم دوست داره. همین طور به "ز"! و خوشحال بودم از اینکه با هم بودین! نه اینکه خوب باشه که این اتفاق بد واسه دوتاتون افتاده باشه و دوتاتون به ناکجاآباد برده شده باشینا، نه! به خاطر اینکه اون لحظه تنها نبودین و رعب و وحشت توی ماشین و طول راه و با هم قسمت کردین و این نصف شدن حجم اون حسهای شوم شاید تحملشون رو واسه تون راحت تر می کرد! که خودم هم ترجیح میدادم تو چنین شرایطی تارا هم همراهم باشه! آره همه ی اینها رو میگم که بدونی خیلی وقتها خیلی از آدمها بدون اینکه بشناسیشون و بشناسنت راجع بهت فکر کردن و نسبت بهت احساس داشتن تفکیک از خوب یا بد بودنش! خواستم بهت بگم که اون موقع که تو اوین بودی و معلوم نیست چی بهت میگذشت این بیرون بودن کسانی که به فکرت باشن و نگران حالت.. کسایی که شاید گذرت هیچ وقت به اسمشون هم نخورده باشه. خلاصه دوست عزیزم همه ی اینها رو بهت گفتم که یه وقت اونجا، تنهایی یا با "ز" نترسین و اینکه بدونین ما با هم هستیم.. تو همه ی این روزهای ابری..
posted by Tina at 10:34 PM
Saturday, July 25, 2009
3:10 to Yuma

نمی دونم چطور میشه که یه فیلم طوری ساخته میشه که آدم پا به پای شخصیت منفی فیلم حرکت میکنه و همه اش نگرانه که نکنه اتفاقی واسش بیفته.
نمیدونم چرا دن اونز لحظه ی آخر که بن وید تو چشاش بهش خیره شد بهش نگفت که افراد تو هم از پشت بهم شلیک کردن. شایدم اصن به خاطر همین بود که بن وید اون اسلحه ی نفرین شده ش رو کشید و ترتیب همه ی افرادش رو داد. من اگه جای کارگردان فیلم بودم تو نمای آخر فیلم، هفت تیر بن وید رو با مسیح مصلوب روش میدادم به ویلیام و یه جانی با شعور دیگه رو تو سکانس آخر فیلم متولد میکردم چون اصولا معتقدم ویلیام پتانسیل ش رو داشت که یه جنایتکار شریف و درست حسابی بشه.
اینم چند تا از دیالوگهای فیلم که از نظرم با ارزش بودن:
_ "هر مسیری در چشمان یک مرد درست است اما خداوند به قلب رسیدگی می کند."
_ "تو هنوز یه پای خوب داری، چرا برای رفتن به خونه ازش استفاده نمی کنی؟ "
_ «انتظار داری چی بگه؟» _«ازش انتظار دارم یه چیز منطقی بگه! چیزی که می تونه دو نفر رو نجات بده.» _«یه نگاهی بنداز بن، موضوع چیه؟! نمی خوای ببینی؟»
_ «تو ما رو از دست اون سرخپوستها نجات دادی.» _«من خودم رو نجات دادم» _«تو ما رو به طرف تونل بردی، تو کمک کردی فرار کنیم» _«اگه توی تونل یه اسلحه داشتم ازش بر ضد شما استفاده می کردم.»
posted by Tina at 1:40 PM
Tuesday, June 30, 2009
ما همه خوبیم
های مردم! ما اینجا حالمان خوب است. خوشی حسابی زده زیر دلمان و ما از فرط شادی جدا نمی دانیم خودمان را به کدامین دیوار بکوبیم! خلاصه کسی نگرانمان نباشد.
posted by Tina at 1:17 AM
Saturday, June 13, 2009
بی عدالتی ِعدالت ِدموکراسی
دیانا می گفت انگار که یه امتحان مهم رو خراب کرده باشم، اون طوری ناراحتم. یاد زنعمو می یفتم که ظهر زنگ زده بود بهم که ناراحت نباشم، که فدای سرم. می گم زنعمو دقیقا کدوم قسمتش فدای سرم؟! اینکه اگه تو چهار سالی که گذشت، نگران این چهار سال آینده بود و یکم مردمداری می کرد الآن دیکه همین نگرانی رو هم نداره؟! الآن دیگه گوی و میدون دستشه و می تازه! یاد لحظه ای می یفتم که رو بالکن واستاده بودم و نگاهم به جماعت ماشین سواری بود که پیروزی از پیش تعیین شده شون رو داشتن جشن می گرفتن. یاد مردی می یفتم که سرش رو از پنجره ی ماشین بیرون آورد و رو بهمون گفت: "بیاید! بیاید بیرون مارو ببینین!" یاد خودم افتادم که اون لحظه دستهام رو گذاشتم رو سرم و دوئیدم تو اتاق. خودم رو انداختم رو تخت و هق هق زدم... به حال خودم.. به حال بابام.. به حال اون سوپوری که سپیده نزده داشت خیابون رو جارو می کشید و دوستش بهش گفت: "هی! برادرت رای آورد که!" و کینه کردم.. کینه کردم.. از اون مردی که سرش رو از پنجره آورده بود بیرون.. از اون سوپوری که بی خبر از همه جا تو سیستم دموکراسی به اندازه من حق رای داره.. کینه کردم. از سیستم دموکراسی. از سیستم دموکراسی که عدالتش این طور ناعادلانه ست! این جا مردم همه تو سکوتن.. یه سکوت مبهم.. یه جور شُک شاید.. انگار که یه غمی رو با خودشون حمل می کنن. یه جا تو قلبشون.. همراهشون.. تو تاکسی ها.. تو خیابون ها.. تو بانک ها.. هیچ کس هیچی نمی گه و همه مبهوتن..
امروز دیگه نه قلبم که تمام تنم درد می کنه..
......................................................................
پ ن: یاد حرف تارا میفتم که در راستای نحسی سال88 می گفت اگه یکی امسال هم رای بیاره دیگه تا پایان 88 نیازی به هیچ اتفاق شوم دیگه ای نداریم.
posted by Tina at 5:04 PM
Friday, June 05, 2009
88
88 تا حالاش پر بود از اتفاقهای بد و بی هنگام. این اتفاق های بلافاصله اگر هم سرخوشانه شروع کرده تو زندگیم جا کردن، شمردن روزهای خوشش با انگشتهای دستهام به 10 نرسیده که لج کرده و سر ناسازگاری گرفته. اصلا این 88 با اون عید ِعجیب غریبش که نه بوی هفت سین می داد و نه پول تازه، از همون اولش سنگ بنا رو بد گذاشت. ماجراهای شوم، نه گاهی که بی شرمانه به تکرار به تن روزهام ناخن می کشن. بی هیچ فاصله...
88 برای من با اون شکل دایره ای هشتش نه به معنای بی نهایت و بی نهایت که با شکل مثلثی و شیب دارش تداعی سراشیبی و افتادنه..
posted by Tina at 10:32 PM
Friday, May 22, 2009
فاصله

از وقتی زمین چرخید و ما به تلاقی یکدیگر درآمدیم
همه چیز به گردش درآمد:
سر من
دستهای تو
و مردمک هایی که زیر بار نکبت پوسیده بودند
یادم می آید
عصرها هیچ جایی نبود
جز
وسط صدای تو
که هی کوتاه می شد
کوتاه
کوتاه
به خواب می رفتم
و خواب بادبادک های بی دُم می دیدم
اما حالا
حتی شبها میان خواب
خوابم نمی بَرَد
و خواب کابوس های گندیده می بینم
باید از اول می دانستم
اصلا زمینی در کار نیست که چرخیده باشیم
همه چیز همین جا خلاصه می شود
کنار همین کتابخانه
روی همین تخت
و پشت میزی
که به نفرین کتابهای پوسیده گرفتار آمده
تو عقیم شده ای
و شاعرانگی ات بیشتر کاریکاتوریست ها را به یادم می آوَرَد
انگار شماره عینکت بالا رفته
که نمی بینی
کسی از روبرو حرف می زند
با چشم هاش
دست هاش
و پاهایی که عصبی تکان می خورند
بیشتر از آنچه گفتنی باشد
فریاد می کشد
و خودش را به هوا می سپارد
چقدر فاصله؟
چقدر؟
همه به خشکی رسیده اند
من هنوز
وسط اقیانوس
از خودم
برای کوسه ها آواز می خوانم
کوسه ها موجودات باشعوری هستند
از میان تمام آوازهایی که نمی شنوند
برای هر کس دردمندتر است
آب بیشتری بالا می آورند
تو را باید به کوسه ها بسپارم
خودم را به جزیره ای
که نه تلفن، نه کافی شاپ
نه بهانه ای برای قدم زدن دارد
ما دیگر به دیدار هم نخواهیم آمد
و قلب هایمان سر جای اولش خواهد تپید
تو
به اتاقت برگرد
و خودت را برای یک خواب آلودگی ِعمیق تاریک کن
من همین جا خداحافظی می کنم.
.....................................................................................
انسیه کریمیان، از مجموعه شعر سوت هایی برای یک طرف نوار خالی
posted by Tina at 2:34 PM
Wednesday, April 29, 2009

همیشه می گم آدم دوست داشتن همه ی آدم ها رو احساس نمی کنه یعنی اینکه گاهی وقتا واسه اینکه بفهمه که چقدر یکی رو داره باید مرگش رو تجسم کنه و با از دست دادن طرف بفهمه که چقدر واسش عزیز بوده. اما بعضی از دوست داشتن ها هستن که آدم همیشه احساسشون میکنه یعنی همین طوری که یاد طرف می یفته یا می بینتش یا بهش فکر میکنه یه چیزی تو دلش جیلیز و ویلیز میکنه. خب این دوست داشتن های نا محسوس واسه آدم هایی که باهاشون زندگی میکنی و تو روزمرگی هات باهات نفس می کشن به مراتب بیشتره نه اینکه واسه اینکه بفهمی چقدر واست عزیزن حتما باید یه لحظه تو ذهنت بکشینشونا، نه! ولی یه جورایی حضور و دوست داشتنشون دیگه واسه ت عادی میشه. ولی میبینی یه بار وسط این عادی بودن ها و عادت کردن ها یهو یه جا که همین طوری زل زدی به طرف و کلا به چیزای دیگه ای داری فکر میکنی یهو احساس می کنی که چقدر یکی رو با تمام مهربونی هاش دوست داری. یهو فک می کنی که نگاه کردن به لب و چونه ش با غوز خفیف دماغش چقدر واسه ت دلپذیره. درست مثل اتفاقی که دیشب تو رستوران گارمون افتاد اون موقع که داشتی با یاسی و بیتا و سمانه درباره نمی دونم چی حرف می زدین یهو احساس کردم که چقدر دوسِت دارم و چقدر تو با من همه ش مهربونی و من نیستم. این قدر به حس دوست داشتنت فکر کردم که با خودم گفتم شاید تو زندگیم عزیزترینم باشی. نه اینا رو واسه این نمی نویسم که فردا تولدته و این طوری خواسته باشم یه جور خاصی تولدت رو تبریک گفته باشم و الکی بگم که بهترین خواهر دنیا هستی و از این لفظ ها، نه! اینا رو می نویسم که بهت بگم دیشب تو رستوران همین طور که داشتنم نگات می کردم یهو احساس کردم که خیلی دوسِت دارم!
posted by Tina at 8:26 PM
Sunday, April 26, 2009
مرد: برای بیشتر مردها، بدن یک زن زیباترین چیزیه که توی این دنیا می تونند ببینند
دختر: برای یه دختر زیباترین چیز دیدنی چیه؟ می دونی؟!
مرد: بچه ی اولش
.........................................................................................................
VENUS, Directed by Roger Michell
posted by Tina at 2:05 AM
Thursday, February 19, 2009
بهش می گم من با داشتن یه پسر چاق مثل مال تو که ویلن رو هم خوب بزنه احساس خوشبختی می کنم. وقتی که چشماش رو مظلوم میکنه و عاجزانه ازت می خواد که بهش اجازه بدی یه برش دیگه از کیک شکلاتی باقی مونده از شب تولدت رو بخوره. وقتی ازت می خواد که دوباره واسه ش پلو بریزی و از ترس اینکه تو فاصله خورشت ریختن، پدرش بخواد مخالفت کنه یا چیزی بگه، ساکت می مونه و نگاهش رو از همه می دزده. من به این ها می گم بهانه های ساده و کوچک خوشبختی! همون جا هم بهت گفتم. واسه ت مثال فیلم کاغذ بی خط رو زدم و گفتم من این بهانه های ساده رو دوست دارم. با وجود اینکه می دونم همه ی این ها مثل تمام خَرمالو گفتن های فیلم کاغذ بی خط بالاخره یه روزی واسه م عادی می شه. مثل تمام دفعاتی که دخترم مثل دخترش بخواد به خیار بگه موز سبز. می گم روزمرگی همه ما ها توش اتفاقات و تیکه های خوب داره که واسه خودمون عادی شده ولی واسه دیگران نه. که ما نمی بینمیشون ولی دیگران چرا! مثل چاق بودن پسرِ تو، مثل خَرمالو گفتن دختر هدیه تهرانی تو فیلم. مثل تمام حس های روزمره ی دیگه یی که تو ی اون تابلوی جلوی در ورودی خونشون تاپونده شده بود. میگم: یادته؟! تابلو طرح یه گل بود که نقاشی شده بود و گلدونش.. گلدونش همین قوطی های حلبی روغن لادن بود. (همین قوطی های حلبی روغن لادنی که همه مون اگه تو خونه های خودمون نه، تو خونه های خاله ها و عمه هامون حتما دیدیم) همین طرح آشنای گلدونش باعث شد که ببینمش و شاید تا حالا به خاطر بسپرمش. نمی دونم شاید ساده از کنارش گذشته باشین ولی من توی اون تابلو با اون گل و با اون گلدون یاد تمام روزمرگی هایی افتادم که تو قوطی های حلبی روغن لادن خونه ی همه ی ما ها کاشته شده. این گلدون حتما اتفاقهای خوب دیگه ای هم لابه لای روزمرگی هاش داره. به افسانه گفتم کافیه که ببینتشون. بهش گفتم که سعی کنه این رنگهای خوب رو ببینه. به افسانه با چشم های سبزش...
posted by Tina at 1:15 AM
Friday, January 09, 2009
ایستگاه سرد
دلم می خواست می رفتی ایستگاه مترو و هی عکس می گرفتی. از نگاههای سرد آدمها وقتی که خیره می شن به پنجره های مترو. از دیوارهای سیاهی که با سرعت از کنار پنجره های مترو رد می شن. از درهایی که باز می شن و از آدمهایی که می دوئن. از بیل بوردهایی که بی تفاوت به آدمها حرف می زنن و از آدمهایی که بی تفاوت به بیل بوردها فقط می رن. از سرعت آدمها و از انعکاس پاهاشون رو زمین ایستگاه و از تمام چیزهای سرد دیگه. دلم می خواست می رفتی اونجا و فقط عکس می گرفتی. یه عالم عکس با تمام حس هایی که من می خوام..
posted by Tina at 3:26 PM
Friday, November 28, 2008
گره ی بی گره ای
تمرین نوشتاری کارگاه بازیگری
موضوع: نوشتن یا به تصویر کشیدن یه روز از هفت روز ِهفته
اون جا که از حالت سجده به سمت صدای خدا تا پشت پرده ی سن چهار دست و پا دوئیدم و اون جا که آقای کارگردان جیغ می زد خانوم توحیدی ی ی ی ی ی و من اون رو کلافه و چنگ انداخته به موهاش پشت سرم تصور می کردم، از سن و صحنه فرار کردم.
نوشتن یا به تصویر کشیدن یه روز از هفت روز ِهفته ت… مو به مو... روی یه کاغذ بی خط . اون جا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته. با تمام جزئیات ابلهانه ش.
_:«یه مدت که نمایشنامه بخونی دستت میاد. می فهمی که تو تمام نمایشنامه ها یه گره هست...»
اسمش خُتَن ه. گرافیک خونده گویا! اما زده تو کار نمایش و نمایشنامه نویسی.
گره! فکر می کنم که یه اصطلاح تو ادبیات نمایشی باشه. شاید همونی که بدرطالعی تمرینش رو بهمون داده بود! این طوری: «از الآن تا هفته ی دیگه! نگاه می کنید به دور و برتون! دنبال یه سری فعل و مفعول باشید! شیر آبی که باز نمیشه! می خواید بازش کنید. چطوری؟ چی کار می کنید؟ آقا هرزه! اصلا بسته نمیشه!»
وای وقتی که این گره، گره ی بی اتفاقی باشه! گره ی روزمرگی! درست اون جا که هیچ اتفاقی نمیفته. یادمه قبلا یه چیزی تو این مایه ها نوشته بودم. اسمش رو گذاشته بودم "تا یک سیگار کشیدن". درون مایه ش هم این بود که درست به اندازه ی یک سیگار کشیدن هیچ اتفاقی نمیفتاد و کل متن شده بود توصیف مو به موی جزئیات فضا. با اعتماد به نفسی که خاص همون سنم بود فرستادمش برای کسانی که دستی داشتن و باورشون داشتم. یکی گفت: «نمیشه! آقا این تو "اتفاق" بالاخره چرا نمی افته؟» منم گفتم: «منم همین رو می خوام! می خوام تا یک سیگار کشیدن هیچ اتفاقی نیفته و طرف واسه سیگارش زندگی کنه.» گفت: «نمیشه! لااقل واسه داستان کوتاه نداریم اینو! ولی توصیفاتش به درد نمایشنامه نویسی می خوره!» اون یکی هم گفت:«کابوسیه که باید نوشته شه تا بتونه با دیگران ارتباط برقرار کنه!»
خلاصه اون جا بود که قطعش کردم و بی خیال گره انداختن و باز کردنش شدم. شاید با این باور:
«چه در آن زمان و چه بعد بیشتر و بیشتر یه نظرم مسخره و غیرعادی آمد که فرهنگ ما آدم ها را به جایی رسانده که عده ای می نویسند یا می خواهند بنویسند، اما حرفی برای گفتن ندارند»*
گفتم گره اگه تو وجودم اون قدر بزرگ و محکم باشه خودش میاد. آخه زور بزنیم واسه چی؟! بماند که از اون روز تا حالا گره ی من همون بی گره ای مونده. درست اون جا که هیچ اتفاق خاصی نمیفته.
......................................................................
*: یوستین گاردر، مرد داستان فروش، انتشارات تندیس
posted by Tina at 3:19 AM



